سلام
سلام ای تنها بهونه واسه ی نفس کشیدن
هنوزم پر میکشه دل واسه ی به تو رسیدن
واسه ی جواب نامت میدونم که خیلی دیره
بذار به حساب غربت نکنه دلت بگیره
عزیزم بگو ببینم که چه رنگه روزگارت
خیلی دوست دارم تو مهتاب بشینم یه شب کنارت
سرتو با مهربونی بذاری به روی شونم
تو فقط واسم دعا کن آخه دنبال بهونم
حالمو اگه بپرسی خوبه تعریفی نداره
چون بلاتکلیف عاشق آخه تکلیفی نداره
نکنه از من برنجی تشنه ام تشنه بارون
چقدر از دریا ما دوریم بی گناهیم هر دوتامون
بدجوری به هم می ریزه منو گاهی اتفاقی
تو اگه نباشی از من نمی مونه چیزی باقی
میدونی که دست من نیست بازی های سرنوشته
رو قشنگا خط کشیده زشتاشو واسم نوشته
باز که ابری شد نگاهت بغضتم واسم عزیزه
اما اشکاتو نگه دار نذار این جوری بریزه
من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد
باقیشو بگم میبینی گریه هات کلی حروم شد
حال من خیلی عجیبه دوست دارم پیشم بشینی
من نگاهت بکنم تو، تو چشام عشقو ببینی
یادته من و تو داشتیم ساده زندگی میکردیم
از همین چشمه شفاف رفع تشنگی میکردیم
یه دفعه یه مهمون اومد عقلتو یه جوری دزدید
دل من به روش نیاورد از همون دقیقه فهمید
اولش فکر نمیکردم که دلم رو برده باشه
یا دلم گول چشای روشنشو خورده باشه
اما نه ، گذشتو دیدم دل من دیوونه تر شد
به تو گفتمو دلت از، قصه ی من با خبر شد
اولش گفتم یه حسه ، یا یه احترام ساده
اما بعد دیدم که عشقه آخه اندازش زیاده
تو بازم طاقت آوردی مثل پونه ها تو پاییز
سرنوشت تو سفید ماجرای من غم انگیز
بدجوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه
همیشه نبودن تو کرده این دلو کلافه
میدونم فرقی نداره واست عاشق بودن من
میدونم واست یکی شد بودن و نبودن من
میدونم دوسم نداری مثل روزای گذشته
من خودم خوندم تو چشمات یه کسی اینو نوشته
اما روح من یه دریاست پر از موج و تلاطم
ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم
آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن
رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن
من که آسمون نبودم اما عشق تو یه ماه
سرزنش نکن دلم رو بخدا اون بی گناهه
تو که چشمای قشنگت خونه ی صدتا ستارست
تو که لبخند طلاییت واسه من عمر دوبارست
بیا و مثل گذشته جز به من به همه شک کن
من بدون تو می میرم بیا و بهم کن
نوشته شده توسط roya در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ساعت 23:23 موضوع | لینک ثابت
خوشبختی
میخواستم بهت بگم چقدر پریشونم
دیدم خودخواهی دیدم نمیتونم
تحمل میکنم بی تو به هر سختی به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
به شرطی بشنوم دنیات آرومه که دوسش داری از چشمات معلومه یکی
اونجاست شبیه من یه دیوونه که بیشتر از خودم قدرتو میدونه
چی کار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم تو میخندی چه شیرین
گذشتن تازه می فهمم
تو رو میخوام تموم زندگیم اینه دارم میرم ته دیوونگیم اینه
نمیرسه به تو حتی صدای من تو خوشبختی همین بسه برای من
تو خوشبختی همین بسه برای من ...
نوشته شده توسط roya در یکشنبه ششم شهریور 1390 ساعت 1:25 موضوع | لینک ثابت
شاگرد و استاد
شاگردی از استادش پرسید: عشق چست ؟
استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور
اما در هنگام عبور از گندم زار، به یاد داشته باش كه نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی...
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه آوردی ؟
با حسرت جواب داد:هیچ! هر چه جلو میرفتم، خوشه های پر پشت تر میدیدم و به
امید پیداكردن پرپشت ترین، تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین....!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست ؟
استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش
نمی توانی به عقب برگردی تا درختی ببری
شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهی با درختی برگشت .
استاد پرسید كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولین
درخت بلندی را كه دیدم، انتخاب كردم. ترسیدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی
برگردم .
استاد باز گفت: ازدواج هم یعنی همین...!
نوشته شده توسط roya در یکشنبه ششم شهریور 1390 ساعت 1:18 موضوع | لینک ثابت
پر معنا هر چند کوتاه (۲)
هر وقت تو زندگی رسیدی به جایی که یک در بزرگ با یک قفل گنده داره اصلا نترس چون اگر قرار بود باز نشه به جای در دیوار میذاشتن
![]()
![]()
![]()
گاهی اوقات منطق آرزوهاتو ازت میگیره و اون جاست که باید همونو آرزو کنی
![]()
![]()
دوست داشتن یک نفر یعنی :
دیدن او به همان شکلی که خداوند اراده کرده است
![]()
![]()
![]()
برای محبت هایی که عمیقند ندیدن و نبودن هرگز بهانه از یاد بردن نیست
![]()
![]()
![]()
بگذار هر روز برایت رویایی باشد در دست نه دور دست ، عشقی باشد در دل نه در سر ، و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی
![]()
![]()
غرورت را به خاطر کسی که دوستش داری بشکن ولی دل کسی را که دوستش داری به خاطر غرورت نشکن
![]()
![]()
در این شهر صدای پای مردمانی است که آن چنان که تو را میبوسند طناب دار تو را میبافند . مردمانی که صادقانه دروغ میگویند .
![]()
![]()
عارفی را گفتند جمله ایی بگو که وقتی شادیم غمگینمان کند و وقتی غمگینیم شادمان سازد گفت :
این نیز بگذرد
![]()
![]()
نابینایی گفت : ماه دوستت دارم ، ماه گفت : تو که من را نمی بینی چطور دوستم داری ؟ پاسخ داد : اگر می دیدمت که عاشق زیباییت میشدم اما حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم
![]()
![]()
همان لحظه که به یاد خدا می افتی به یاد داشته باش خدا هم همان لحظه به یاد توست پس قشنگترین آرزوها را بکن
![]()
![]()
![]()
کسی را که دوست داری چند وقت یکبار بهش یادآوری کن تا فراموش نکنه قلبی براش می تپه
این یک یادآوری است
![]()
![]()
![]()
زندگی را بد ساختند کسی که دوستش داری تو را دوست ندارد و کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری و کسی که تو دوستش داری و او تو را به رسم هرگز به هم نمی رسند .
![]()
![]()
خانه دلت را از شیشه بساز ولی به سنگها بگو دلم از فولاد است
![]()
![]()
هروقت دلی رو شکستی یه میخ بکوب به دیوار و هر وقت که به دستش آوردی میخ رو از دیوار در بیار ولی یادت باشه که جای میخ همیشه روی دیوار می مونه
![]()
![]()
![]()
هرگز دنبال کسی نباش که بتونی با اون زندگی کنی دنبال کسی باش که نتونی بدون اون زندگی کنی
![]()
![]()
![]()
غروب شد خورشید رفت ، آفتابگردان به دنبال خورشید گشت ، ناگهان ستاره ایی چشمک زد ، آفتابگردان سرش را پایین انداخت ،
گلها هرگز خیانت نمی کنند .
![]()
![]()
عشقت را رها کن اگر برگشت مال توست و اگر برنگشت از اول هم مال تو نبوده .
![]()
![]()
قلب مثل قلکه اگر سکه محبت کسی توش افتاد نمیشه درش بیاری مگه بشکنیش
![]()
![]()
هیچ وقت گریه نکن چون هیچ کس لیاقتشو نداره ، اون کسی هم که داره طاقتشو نداره
![]()
![]()
چون دستانم بوی گل می داد مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما فکر نکردند که شاید گلی کاشته باشم .
نوشته شده توسط roya در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ساعت 21:45 موضوع | لینک ثابت
پر معنا هر چند کوتاه
دنیا هم به آدم های بدبین نیاز داره هم به آدم های خوش بین آدم های خوش بین هواپیما می سازند و آدم های بدبین چتر نجات
![]()
![]()
![]()
سعی کنید آنچه را که دوست دارید به دست آورید وگرنه باید آن چیزی را که به دست می آورید دوست ذاشته باشید .
![]()
![]()
![]()
داشتن علم بهتر از داشتن ثروت است اما نداشتن ثروت بدتر از نداشتن علم است .
![]()
![]()
![]()
فرشته از سنگ می پرسه چرا از خدا نمی خوای که تو را انسان کند ؟؟؟ سنگ میگه هنوز اونقدر سخت نشدم .
![]()
![]()
![]()
هیچگاه عشق را گدایی نکن چون معمولا چیز با ارزش را به گدا نمی دهند .
![]()
![]()
![]()
همیشه سعی کن با کسی دوست شوی که قلب بزرگی داشته باشد تا مجبور نشوی برای اینکه در قلبش جا شوی خودت را کوچک کنی .
![]()
![]()
![]()
هرگز امید را از کسی سلب نکن شاید این تنها چیزیست که دارد .
![]()
![]()
![]()
اگر گناهی اونقدر بزرگه که نمیتونی ببخشیش بدون که اون از کوچکی قلبته نه از بزرگی گناه .
![]()
![]()
![]()
من انسانی که میتوانستم باشم نیستم . من انسانی که باید باشم هم نیستم . اما خدا را شکر که انسانی هم که قبلا بودم نیستم .
![]()
![]()
![]()
به ۳ چیز تکیه نکن : غرور دروغ عشق
انسان با غرور می تازد . با دروغ میبازد و با عشق می میرد .
![]()
![]()
![]()
مادرم میگفت عاشقی یک شب است و پشیمانی هزار شب . حالا هزار شب پشیمانم که چرا یک شب عاشق نشدم .
دکتر شریعتی
![]()
![]()
![]()
لبخند بزن بدون انتظار پاسخی از دنیا و بدان که روزی دنیا آنقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخندت با تمام سازهایت میرقصد .
![]()
![]()
![]()
زندگی حکایت مرد یخ فروشی است که به او میگویند همه را فروختی ؟
میگوید : نخریدند تمام شد .
![]()
![]()
![]()
صبوری خیلی سخته به خصوص اگر بفهمی اون کسی که دوسش داری واسه صبوریت بی خیاله .
![]()
![]()
![]()
همیشه برای سه کلمه ی نمی توانم نمی دانم نمی شود
سه پاسخ هست: بخواه یاد بگیر امتحان کن
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط roya در یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت
آتش امید
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره ی کوچک خالی از سکنه افتاد
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد
اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر میگذراند کسی نمی آمد
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و دارایی های اندکش را در آن نگهداری کند
اما ...
روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان میرود
متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود
از شدت خشم و اندوه در جا خشکش زد و فریاد زد :
" خدایا چطور راضی شدی با من همچین کاری بکنی؟ "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک میشد از خواب پرید
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته از نجات دهندگانش پرسید :
" شما ها از کجا فهمیدین من در اینجا هستم ؟ "
آنها جواب دادند :
" ما متوجه علائمی که با دود میدادی شدیم "
وقتی که اوضاع خراب میشود نا امید شدن آسان است.
ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگیمان است .
پس به یاد داشته باش :
" دفعه ی دیگر اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خدا را به کمک می خواند . "
سال نو مبارک
امیدوارم سال خوبی داشته باشید ...
بهتر از هر سال ...
به همراه بهترین روزهای زندگی و خاطره انگیزترین خاطرات ...
نوشته شده توسط roya در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389 ساعت 0:10 موضوع | لینک ثابت
یه بچه کلاس اولی بود که با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت :
صدای ناز می آید صدای کودک پرواز می آید
صدای ردپای کوچه های عشق پیدا شد معلم در کلاس درس حاظر شد
یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد : برپا همه برپا
چه برپایی شده بر پا معلم نشأتی دارد معلم علم را در قلب می کارد
معلم گفته ها دارد یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا :
بچه ها بر جا معلم گفت : فرزندم بفرما جانم بنشین
چه درسی فارسی داریم ؟ کتاب فارسی بردار!
آب و آب را دیگر نمی خوانیم بزن یک صفحه از این زندگانی را
ورق ها یک به یک رو شد معلم گفت : فرزندم ببین بابا بخوان بابا
بدان بابا عزیزم این یکی بابا پسر جان آن یکی بابا همه صفحه پر از بابا
ندارد فرق این بابا و آن بابا بگو آب و بگو بابا بگو نان و بگو بابا
اگر بخشش کنی با میشود با با اگر نصفش کنی با میشود با با
تمام بچه ها ساکت نفس ها حبس در سینه بغل بی همچو آیینه
یکی از بچه های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست و همچون نی فقط نا داشت به قلبش یک معما داشت سوال از درس بابا داشت
نگاهش سوخته از درد لبانش زرد ندارد گویا هم درد فقط نا داشت
به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت
سوال از درس بابای زمان دارد تو گویی درس هایی بر زبان دارد
صدای کودک اندیشه می آید صدای بیستون فرهاد یا شیرین صدای تیشه می آید صدای شیر ها از بیشه می آید
معلم گفت : فرزنم سوالت چیست ؟ بگفتا آن پسر آقا اجازه ؟
این یکی بابا و آن بابا یکی هستند ؟ معلم گفت :
آری جان من بابا همان باباست پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد معلم گفت :
فرزندم بیا اینجاچرا اشکت روان گشته؟ پسر با بغض گفت :
این درس را دیگر نمی خوانم معلم گفت : چرا فرزندم جانم مگر این درس سنگین است ؟
پسر با گریه گفت : این درس رنگین است دو تا بابا یکی بابا
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند
چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوشحال است
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟
چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد
چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمی گیرد چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد
ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟
چرا بابا مرا یک دم نمی بوسد چرا بابای من هر روز می پوسد
چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است
تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟
چرا بابای من با زندگی قهر است معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردید به روی گونه اش اشکی ز دل بر خاست
چو گوهر روی دفتر ریخت معلم روی دفتر عشق را می ریخت
و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش
بگفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست
پاک کن را بگیرید ای عزیزانم یکی را پاک کردند و معلم گفت :
جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و آن روز خدا بابا
تمام بچه ها گفتند : خدا بابا
نوشته شده توسط roya در جمعه سیزدهم اسفند 1389 ساعت 18:22 موضوع | لینک ثابت
نکاتی از فرزانگان چین باستان
یک پیرزن چینی دو کوزه بزرگ داشت که آنها را آویزان بر دو انتهای یک تیرک چوبی بر دوش خود حمل میکرد .
یکی از کوزه ها شکسته بود . در صورتی که دیگری سالم بود و همیشه آب داخل آن به طور کامل به مقصد میرسید .
طی مسیر طولانی بین چشمه تا خانه ، نیمی از آب کوزه شکسته بر زمین می ریخت .
در مدت دو سال هر روز این اتفاق تکرار می شد و زن یک کوزه و نیم آب به خانه می برد .
در این مدت کوزه سالم خیلی بر سالم بودنش می بالید .
ولی کوزه شکسته از مشکلی که داشت شرمگین بود و پریشان بود که فقط می توانست نیمی از وظیفه اش را انجام دهد .
پس از دو سال ، سرانجام کوزه شکسته به ستوه آمد و از طریق چشمه با پیرزن سخن گفت .
" من از خودم شرمنده ام ، چون آب ها از پهلوی من بر زمین میریزد و مسیر تو را تا خانه خیس میکند . "
پیرزن لبخندی زد و گفت :
هیچ توجه کرده ای که گلهای زیبای این جاده در سمت تو روییده اند نه در سمت کوزه سالم ؟
من متوجه شکستگی تو بودم و به همین دلیل مقداری تخم گل را در یک طرف جاده کاشتم و هر روز هنگام بازگشت تو آنها را آبیاری میکنم .
طی این دو سال من این گلها را میچیدم و با آنها میز غذا را تزئین میکردم .
" اگر تو نبودی این زیبایی ها طراوت بخش خانه نبود "
هر یک از ما شکستگی خاص خود را داریم .
ولی همین خصوصیات است که زندگی ما را کنار هم لذت بخش می کند .
باید در هر کسی خوبی هایش را جستجو کنی و بیاموزی .
تقدیم به همه ی دوستان خوبم
بوییدن گلهای مسیر خود را فراموش نکنید ..............
نوشته شده توسط roya در جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت
یک ایمیل از طرف خدا....
امروز صبح که از خواب بیدار شدی نگاهت میکردم و امیدوار بودم که با من حرف بزنی حتی برای چند کلمه .
نظرم را بپرسی ویا به خاطر اتفاق خوبی که دیروز در زندگیت افتاد از من تشکر کنی
اما متوجه شدم که خیلی مشغولی مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی وقتی داشتی این طرف و آن طرف میدویدی تا حاضر شوی
فکر میکردم چند دقیقه ایی وقت داری که بایستی به من بگویی سلام .
اما تو خیلی مشغول بودی
یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی
بعد دیدیمت که از جا پریدی خیال کردم میخواهی با من صحبت کنی اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلغن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی
تمام روز با صبوری منتظرت بودم
با اون همه کارهای مختلف گمان میکنم که اصلا وقت نداشتی با من حرف بزنی
متوجه شدم قبل از ناهار هی دور و برت را نگاه میکنی
شاید چون خجالت میکشیدی با من حرف بزنی سرت را به سوی من خم نکردی
تو به خانه رفتی و به نظر میرسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری
بعد از انجام دادن چند کار تلویزیون را روشن کردی
نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه ؟؟؟
در آن چیزهای زیادی نشان میدهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن میگذرانی در حال که درباره ی هیچ چیز فکر نمیکنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری ...
باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم
و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی شام خوردی و باز هم با من صحبت نکردی
موقع خواب ... فکر میکنم خیلی خسته بودی بعد از آنکه به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی به رختخواب رفتی و فورا به خواب رفتی
اشکالی نداره
احتمالا متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آمده ام
من صبورم بیش از آنکه تو فکرش را می کنی حتی دلم میخواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی
من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم
منتظر یک سر تکان دادن دعا فکر یا گوشه ایی از قلبت که متشکر باشد
خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی .
خوب من باز هم منتظرت هستم
سراسر پر از عشق تو
به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی .......
نوشته شده توسط roya در شنبه بیست و پنجم دی 1389 ساعت 20:53 موضوع | لینک ثابت
بس شنیدم داستان بی کسی بس شنیدم قصه ی دلواپیسی
قصه ی عشق از زبان هر کسی گفته اند از نی حکایت ها بسی
حال بشنو از من این افسانه را داستان این دل دیوانه را
چشم هایش بویی از نیرنگ داشت دل دریغا سینه ایی از سنگ داشت
با دلم انگار قصد جنگ داشت گویی از با من نشستن ننگ داشت
عاشقم من عاشقم من قصد هیچ انکار نیست لیک با عاشق نشستن عار نیست
کار او آتش زدن من سوختن در دل شب چشم بر در دوختن
من خریدن ناز او نفروختن باز آتش در دلم افروختن
سوختن در عشق را از بر شدیم آتشی بودیم و خاکستر شدیم
از غم این عشق مردن باک نیست خون دل هر لحظه خوردن باک نیست
آه میترسم شبی رسوا شوم بدتر از رسوایی ام تنها شوم
وای از این صید و آه از آن کمند پیش رویم خنده پشتم پوزخند
بر چنین نامهربانی دل مبند دوستان گفتندو دل نشنید پند
خانه ایی ویران تر از ویرانه ام من حقیقت نیستم افسانه ام
گرچه سوزد پروری پروانه ام فاش میگویم که من دیوانه ام
تا به کی آخر چنین دیوانگی پیلگی بهتر از این پروانگی
گفتمش :
آرام جانی گفت نه
گفتمش:
شیرین زبانی گفت نه
گفتمش :
نا مهربانی گفت نه
میشود یک شب بمانی گفت نه
دل شبی دور از خیالش سر نکرد گفتمش افسوس او باور نکرد
خود نمیدانم خدایا چیستم یک نفر با من بگوید کیستم
بس کشیدم آه از دل بردنش آه اگر آهم بگیرد دامنش
با تمام بی کسی ها ساختم وای بر من ساده بودم باختم
دل سپردن دست او دیوانگیست آه غیر از من کسی دیوانه نیست
گریه کردن تا سحر کار من است شاهد من چشم بیمار من است
فکر میکردم که او یار من است نه فقط در فکر آزار من است
نیتش از عشق تنها خواهش است
دوستت دارم دروغی فاحش است
یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت بغض تلخی در گلویم کرد و رفت
مذهب او هر چه بادا باد بود خوش به حالش کین قدر آزاد بود
بی نیاز از مستی می شاد بود چشم هایش مست مادر زاد بود
یه شبه از عمر سیرم کرد و رفت من جوان بودم پیرم کرد و رفت.................
نوشته شده توسط roya در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 16:2 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY